اینکه من دوست ندارم با دوست خواهرش در ارتباط باشه کار بدیه؟!! خودش دوست داره من با یه مرد غریبه در ارتباط باشم؟؟ صرفا چون مرده حق داره با هر کی خواست بگه و بخنده و پیام بده؟؟؟
حالا که من حساسم، حالا که میدونه این قضیه ناراحتم میکنه، روش حل مسالهش درسته؟؟!! اینکه یواشکی پیام بده و نگه به من؟!!
گاهی حس میکنم دارم دور میشم ازش! نمیدونم باید بهش بگم یا نگم؟ ؟ بگم که این فهمیدم به ف پیام میده یا نه؟؟
اصلا برام مهم نیست چه پیامی بوده. اصلا برام مهم نیست که همدیگه رو آبجی و داداش صدا میکنن، کاش یه لحظه فک کنه جاهامون عوض بشه. من برم مردی رو که خودش بهش حس خوبی نداره داداش صدا کنم! خوابامو برای اون تعریف کنم و ح حتی خبر نداشته باشه که من خواب دیدم!!! بیاد ببینه اون مرد غریبهای که من داداش صداش میکنم تولدمو تبریک گفته! وقتی میریم خونه مامانماینا اون مرد غریبه میاد و تا زانو میره تو حلق من و باهاش هر و کر میکنم!!!
کاش میفهمید که چه عذابی میکشم! کاش میفهمید که اگه هر روز بهش نمیگم که چه عذابآوره برام فقط واسه اینه که فک نکنه با ازدواج دست و پاهاش بسته شده، حس نکنه اسیر شده. ولی کاش میفهمید یه مرد متاهل با یه پسر مجرد فرق داره. کاش میفهمید اون چیزی که خودش بهش میگه غیرت، هزار برابر بزرگترش تو وجود منه... بهش میگن حسادت زنانه و ساده از کنارش رد میشن! ولی این حس، چه غیرته و چه حسادت، داره منو داغون میکنه.
برچسب:
نویسنده: سام میرزاپور