خرید بک لینک
از روز اول گفتن ما خیلی خوبیم و همه دنیا با ما دشمنن.

م میگفت من تو خونواده واقعا شانس آوردم!

میگفتن ما تو زندگی همدیگه دخالت نمیکنیم!!

میگفتن ما پشت همیم.

میگفتن مامانمون از اون مادرشوهراس که به عروس نمیگه بالا چشمت ابرو!

ولی من جور دیگهای شناختمشون!

روز به روز دارم افسرده تر میشم!

شوهرمو دوست دارم و تحمل خانوادهش برام سخته.

رفتارا و فرهنگشون برام خارج از تحمله.

خودخواهی وحشتناکشون برای قلب من زیادی سنگینه!!

پشت هم نبودن... فقط به شوهر من تکیه کرده بودن.

دار و ندارمونو گرفتن. نگفتن اول زندگیشونه خودشون خرج دارن!!

این روزا مغزم از فکر کردن به بدیهاشون خالی نمیشه.

اونقدر دل شکستهام ازشون که خوبیهاشون اصلا به چشمم نمیاد.

روزی چهارصد بار بهم میگفتن ما بین عروسمون و بچههامون فرق نمیذاریم. میذارن ولی!! دخترشون بره بشینه تو اتاق محل مهمون نذاره، یه بشقاب غذا جلو مهمون نذاره عیب نداره. نباید بهش بگن بالا چشمت ابرو. ولی عروس هر چی هم از راه دور اومده باشه. هر چی هم چند ماهی یه بار بیاد. هر چی هم عروس تازه باشه. هر چی هم سبک زندگیش و همه چیش باهاشون فرق کنه بازم دندش نرم، باید پاشه غذا بپزه بشوره بسابه تا جونش در آد!

فقط میتونم بگم خوشحالم شوهرم مث خونوادهش نیست.

نمیدونم ولی چطور باید سالها این فامیل جدید رو با این عقاید و طرز رفتار تحمل کنم؟...

برچسب: نویسنده: سام میرزاپور تاريخ: پنجشنبه 2 اسفند 1397 ساعت: 12:31

صفحه بندی